|
دست نوشته ها ، سخنان و یادداشتهای نظم و نثر دکتر علی شریعتی
|
در دلم غوغاست
و در این اندیشه که آیا بروم ؟
بروم و به آنها بگویم که مرا هم بگذارید تا پیشتان بنشینم
و مغرب این بهار بی امید و محزون را تماشا کنم .
اذان مغرب را بشنوم ...
حرفی نمی زنم آخر .
من هم در این شهر غریبم .
طوفانی نیز مرا آواره کرده است .
مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید .
من نیز چون شما آشیانی ندارم .
من نیز سرزمین گمشده ای هستم .
پرستوی مسافری هستم ...