|
دست نوشته ها ، سخنان و یادداشتهای نظم و نثر دکتر علی شریعتی
|

متاسفم .. برای خود و آنانی که باید پاسخگوی تاریخ باشند ....
ارسالی از طرف " ندای دل " www.mobinipouya.blogfa.com
با تشکر از او و تمام عزیزانی که به خود ، دکتر ، بنده و این وبلاگ لطف دارند
پوپك
پوپكم،پوپك شيرين سخنم! اين همه غافل از اين شاخه به آن شاخه مپر اين همه قصه شوم از كس و ناكس نشنو غافل از دام هوس اين همه در بر هرناكس و هركس منشين پوپكم،پوپك شيرين سخنم! تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد من از آن دارم بيم كاين لجنزار تو را پوپكم آلوده كند اندر اين دشت مخوف كه تو آزاديش اي پوپك من مي خواني زير هر بوته گل زير هر جوي آب پشت آن كهنه فسونگر ديوار كه كمين كرده تو را زير درختان كهن پوپكم! آدمي هست گرگ خونخوارهء بدكارهء بد نامي هست سالها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت تا كه آن نغمه جانبخش تو از دور شنيد اندر اين مزرع آفت زدهء شوم حيات شاخ اميدي كاشت....
چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي بر سر شاخه سرسبز اميد دل من كه تو كي مي خواني پوپكم! يادت هست؟ در دل آن شب افسانه اي مهتابي كه بر آن شاخه پريدي لحظه اي چند نشستي نغمه اي چند سرودي....
گفتم:اين دشت سيه خوابگه غولان است همه رنگ است و ريا همه افسون و فريب صيد همچون تويي اي پوپك خوش پروازم مرغ خوش خوان و خوش آوازم به خدا آسان است اين همه برق كه روشنگر اين صحراهاست پرتو مهري نيست نور اميدي نيست آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي است همه گرگ و همه ديو....
در كمين تو و زيبايي تو پاكي و سادگي وخوبي و رعنايي تو مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري همه ديوند كمين كرده نبينند تو را دور از دست وفا پنهان از ديده عشق نفريبند تو را نفريبند تو را......
دكتر شريعتي
در دلم غوغاست
و در این اندیشه که آیا بروم ؟
بروم و به آنها بگویم که مرا هم بگذارید تا پیشتان بنشینم
و مغرب این بهار بی امید و محزون را تماشا کنم .
اذان مغرب را بشنوم ...
حرفی نمی زنم آخر .
من هم در این شهر غریبم .
طوفانی نیز مرا آواره کرده است .
مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید .
من نیز چون شما آشیانی ندارم .
من نیز سرزمین گمشده ای هستم .
پرستوی مسافری هستم ...
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود .
دکتر علی شریعتی :
تو میدانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو میدانی و همه میدانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو میدانی و همه میدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام. تو میدانی و همه میدانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو میدانی و همه میدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو میدانی و همه میدانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو میكنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل میخندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریههایم احساس میكنم.
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
« دکتر علی شریعتی »
برگرفته از نوشته های وبلاگ" انجمن اندبشه شریعت "
خسته ام از این کویر
قیصر امین پور
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

هیچ گاه تنهایی و کتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت ...
دیگر چه می خواهم ؟
آزادی ...
آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند .
گفت و گوهای تنهایی